درقلب زمســتان ،تابسـتانى گرم دردرونم وجوددارد
وناكامى بقول آن فهيم فرزانه شكست نيست،
بلكه فقط يك مسير انحرافي موقت است
كه فرا روى من پديدارشده است.
آرام آرام آموختم كه من خود
معمارزندگى خويش وتنهاعامل ناكامى خويشتنم.
|
سرانجام دريافتم
درقلب زمســتان ،تابسـتانى گرم دردرونم وجوددارد
وناكامى بقول آن فهيم فرزانه شكست نيست،
بلكه فقط يك مسير انحرافي موقت است
كه فرا روى من پديدارشده است.
آرام آرام آموختم كه من خود
معمارزندگى خويش وتنهاعامل ناكامى خويشتنم. + نوشته شده توسط رضا در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت
1:50 |
من درغاردرون خود پناهگاهى دارم كه درآن به تنهايى زندگى مى كنم + نوشته شده توسط رضا در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت
23:46 |
شبی آرزو دارم در خانهام را
بکوبند ماموران حکومتی در جستجوی شعری از حقایق سبز که مردم از حفظ، زمزمه میکنند و وقتی تمام خواب من از سکوت شد و فرزندانم تبعیدشدند به کوهها و زنم در ملاء عام مرا انکار کرد من شاعر حقیقی خواهم بود که تنهاییاش، بالاخره، مناسب است که کوچکترین حرکتاش در سراسر کشور موج خواهدزد و وقتی انقلاب مرا آزاد سازد و رهبراناش از من بخواهند شاعر سبز ینه هاشوم نخواهمپذیرفت.................................................+ نوشته شده توسط رضا در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت
7:26 |
چیزی در درونم مرا وا می دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم. من نیک دانسته ام که چه باید بکنم. آنچه در درونم هست و هرگز فریبم نمی دهد. اکنون به من می گوید:باید در مقابل تمام دنیا بایستی حتی اگر تنها بمانی. باید چشم در چشم تمام دنیا بدوزی حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد. ترس به دل راه نده. به سخن آن موجود کوچکی که در قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید دوستان همسر و همه چیز و همه کس را رها کن و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده..................................................................................................... + نوشته شده توسط رضا در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت
7:11 |
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت
1:57 |
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد از واژه دو وجهی تکرار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه هشیار خسته ام (احمد شاملو + نوشته شده توسط رضا در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت
20:4 |
عـــزای عشق
رفتـــــــــی چو کاروان تو مــــــرا جاگذاشتی! بگـذشـــــته ای تو از من و یا جا گذاشـتـی؟ کــردی برون زخویشــــــم اما کــجا رها ؟ آخـــــر بگو مـرا که کجـــــا جا گذاشــتی؟ بودي تو عـيد سعـــــــــيدم ولي چــه زود عيشـي نكرده رفــتـ-ه عـــزا جاگذاشـــتي گردر عـــزای عشق تو خواهم فسرد ومرد صدجان فـــ-ـدای آنــچـه بما جـا گذاشـتی بردی تمـــام عشق و همه شــــور زندگی افـغـان و آه و اشـــگ و بـلا جــا گذاشـتی چون گویـمت که بعد تو اینــــجا چها بماند باز آی و خود ببــین که چـها جـا گذاشتی ازکـــاروان رفــــته چه ماند بجـــز غــبـار رفتـی چو کاروان تو رضـا جا گذاشتی!
رضــا۸۷
+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت
23:22 |
همچون آفتاب باش تا نتوانی بر کسی نتابی
زرتشت
+ نوشته شده توسط رضا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
16:45 |
|
<-BlogCustomHtml->
| |||||