
قهــرعشق
گفتــي برون زآب ولي غــرق آب شو
بي آتش وشـــرار بــسوزو كباب شو
رفتــم شوم همانكه تو گفتي ولي چــه سود
گفتي بخودمگير باتو نبودم بخواب شو
آشفته شد دلم زحرف باتو نبودم شدم روان
درجاده هاي دشت كويري سراب شو
با من نبودروی حرف تومن مست اين خيال
گـفـتي خيال چيست خمار وخراب شو
ســرما دلم ببرده و يخ بســـــته جان من
بنماي رخ زشرق خيـــــال آفتاب شو
جانم بلب رسيده ازغم اين بيگانگي بيا
اي نوشـداروي دل من در شتـاب شو
شد چون شبي سيه زغمت روزگارمن
اي ماه مـــهر پـرورمن ماهتـــاب شو
دل را نمــانده طاقـت وتا ب غـمي دگر
يك لحظه رخ نماي ودگردرحجاب شو
آشفته اي كنون دل ساقي چوزلف خود
از قهــرعشق حذر كن بكارصواب شو
ساقي۸۷


